از آن نوبت که پیر پریشانپرداز
چشم در چشمان من
گستاخانه گفت که هیچ احساسی ندارد
و عرق شرم
و عرق بهت بر پیشانی میهن بنشاند
مرا با او
سخن به پایان
به سرانجام آمد
حلقهی مفقودهی بیداد جهان
در جمع دلالههای ولایت بیآیین
همین بختک فوطه سیاه ستم است
که نشسته در بیت جنزده
میهن نیکآیین را
از اهورا خالی
و از اهریمن انباشته میدارد
من قربانی ستمبارگی فقیه خونخوارم
در رخوت شب تبعید
از پشت میلههای پنجرهی کوچک زندان
مینگرم به ژرفای تاریکی
و با نثار پوزخندی به حقارت جهل حاکم
خوشدلانه میاندیشم
به حقوق آدمی
به مردمسالاری
و به آزادی ایران و ایرانی
اینجا وطن من است
من اینجا تا نفس باقیست
میمانم
از محنت سرزمینی که در آن زادم
به کجا بگریزم
از سرزمینی که دوست میدارم
به کجا بگریزم
اینجا وطن من است
من اینجا تا نفس باقیست میمانم
هر چند که از اینگونه در بند
هر چند که از اینگونه در زنجیر